|
|
||
|
√در دلمـ آشوبــ استــ وسکوتے کہ استخونہایمـ را میلرزاند پیچیده در اتاقــ ... آغوشے باز و آرزویے در چشمـ ! کاشـ میشد افسار زمانــ را کشید...
پ.ن:زنده بودیم اگه فردا وعده ی ما لب دریا.... پشت پنجره هنوزم چشم به راهت میشینم
ای که بی تو خودمو تک و تنها میبینم
+
تاريخ جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 19:55 نويسنده مسعود
√بازهمـ بهار
مزخرفــ استــ اینــ فصل میگویند: "سالے کہ نکوستــ از بهارش پیداستــ" گناه منــ چیستــ کہ هر بهارمــ بارفتنــ تو آغاز میشود. و دوریتــ... دوریتــ دردیستــ کہ پایانے ندارد پ.ن":کاش پای اسفند بشکند و به فروردین نرسد √خسـ ـتہ امـ از تمامـ شعــ ـرهای عاشقانہ
خســ ـتہ امـ از پنهانــ کردنــ اینــ همہ بغضــ پشـ ـتــ استعاره ها دلمــ میخواهد رکــ باشـ ـمــ دستتـــ را در دسـ ـتمــ بگذار تا عشـ ــقمانــ شـــ ـیرین و فرهـ ـاد را از یادها محـ ـو کند.
√هرروز کہ حالمـ را میپرسے
اشکــ در چشمانمـ حلقہ میزند و با بغضے در گلو.برایتــ از خوبــ بودنــ مے نویسمـ. نمے دانمـ اینهمہ دروغـ مرا بہ کدامـ طبقہ از جہنمـ مے کشاند...
√چقدر باید بگذرد تا در گذر واژهـ ها
بہ تو ثابتــ کنمـ کہ اگر نباشے دیگر ناے سر بہ بیابانــ گذاشتنــ همــ ندارمـ ؟؟؟!!!
پ.ن: خوشا به حال مجنون... ـ عکس بی ربط: در هجوم اینهمه درد آغوشت آرامگاه خوبی ست برای مردن برای رفتن وشنیدن این حرفها " از هیچ چیز نترس اینجا حریم دل است و امر امر تو" √گهواره ے کودکے هایم
عاجزانه صدایم مے زند: عشق کشک است!!! شیرت را بخور.... √
اشک هایم را فدای دردهایت میکنم. و تو نمیدانی که این اشکها، ذره ذره روح ِ من است که از غمت از جانم میرود..!!
√تو نبودے آنجا... آنجا که بہ جرم دوس داشتنت وجودم را به لجن کشیدند غرورم را زیر پاشان خرد کردند چشمهاے کورشان رابستند و زبان تهمت گشودند بوسہ ات مرهمے میشد برآن همہ درد کاش خودت را میرساندے...
|
|
|